هوا مرموز بود ..
باد و ابر و باران ..
خاک و گرد و ابهام ..
انگار آسمان بود
که رازهایش را
به رخ زمین می کشید ..
انگار
ماورا بود
که
حکمرانی می کرد.
انگار نیروانا بود
که با زمین تکلم می کرد ..
این قدم ها عادی نیستند. بوی تو دارند .. انگار من هرگز تنها نیستم ... نمی دانم این شب پر ستاره ی کویری از پشت کدام خورشید مغربی طلوع کرده است ... نمی دانم وقتی حرف به رخ نمایی دستهای توانگرت می رسد ، چرا هر ناممکنی ممکن می شود ...


